نویسنده : چشم به راه ... ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نهفته راز « اذا زلزلت » به چشمانت

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

« هزار نکته ی باریک تر ز مو این جا ست »

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثر و تطهیر و نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی سر، به روی شانه ی در

و روی گونه ی او خاطرات می لرزد

 

غزل تمام نشد، چند کوچه بالاتر

میان مشک سواری فرات می لرزد

سپس سوار می افتد، تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

□□□

وعصر جمعه کنار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

                                                             سید حمیررضا برقعی









نویسنده : چشم به راه ... ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩

همسایه سایه ات به سرم مستدام باد

لطفت همیشه زخم مرا التیام داد

وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی

تنها دلیل این که من این جایی ام توئی

هر شب دلم قدم به قدم می کشد مرا

بی اختیار سمت حرم می کشد مرا

با شور شهر فاصله دارم کنار تو

احساس وصل می کند آدم کنار تو

حالی نگفتنی به دلم دست می دهد

در هر نماز مسجد اعظم کنار تو

با زمزم نگاه دمادم هزار شمع

روشن کنند هاجر و مریم کنار تو

تا آسمان خویش مرا با خودت ببر

از آفتاب رد شده شبنم کنار تو

در این حریم، سینه زدن چیز دیگری ست

خونین تر است ماه محرم کنار تو

ما در کنار صحن شما تربیت شدیم

داریم افتخار که همشهری ات شدیم

ما با تو در پناه تو آرام می شویم

وقتی که با ملائکه همگام می شویم

بانو ! تمام کشور ما خاک زیر پات

مردان شهر نوکر و زن ها کنیز هات

زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست

تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست

باران میان مرمر آیینه دیدنی ست

این صحنه در برابر آیینه دیدنی ست

مرغ خیال سمت حریمت پریده است

یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است

خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم

جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم

اعجاز این ضریح که همواره بی حد است

چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است

من روی حرف های خود اصرار میکنم

در مثنوی و در غزل اقرار میکنم

ما در کنار دختر موسی نشسته ایم

عمری ست محو او به تماشا نشسته ایم

این جا کویر داغ و نمک زار شور نیست

ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم

قم سالها ست با نفسش زنده مانده است

باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم

بوی مدینه می وزد از شهر ما، بیا

ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم

□□□

از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان

از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان

من هم دلیل حسرت افلاک می شوم

روزی که زیر پای شما خاک می شوم ...

                                                       سید حمیدرضا برقعی

 

دلنوشت : امروز سالروز ورود بانوی خوبی ها به شهر مقدس قم ست و من چقدر برای حرم امن ایشان دلتنگم ...

" مرغ دلم راهی قم می شود

در حرم امن تو گم می شود ... "

التماس دعا ...

یا علی !








نویسنده : چشم به راه ... ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢

اَلسَّلامُ عَلَی المُرَمَّلِ بِالدِّماءِ ...

اَلسَّلامُ عَلَی غَریب ِ الغُرَباءِ، من به غریب ترین ِ زمانه ی خودمان می اندیشم ...

اَلسَّلامُ عَلَی حُجَّةِ رَبِّ العالَمینَ، همان که آخرین حجت پروردگار عالمیان است.

اَلسَّلامُ عَلَی المَظلُومِ بِلا ناصِرٍ، همان مظلومی که یاوری ندارد ...

بر بال کلام به زیارت مولایم حسین - که سلام خدا بر او باد - آمده ام با خواندن زیارت نامه ای که از زبان شما روییده ... عجیب نیست که  اندیشه ام از شما لبریز است !

با گفتن واژه واژه ی زیارت ناحیه ی مقدسه، دل در جستجوی احساسی ست که در قلب شما موج می زد هنگامی که آن را بر زبان جاری می کردید .

اشک امان نمی دهد ...

باز همان تردید همیشگی !

« سلام بر تو ؛ سلامِ کسی که دلش از مصیبت تو جریحه دار، و اشکش با یاد تو ریزان است ؛ سلام دردمندی اندوهگین و سرگشته ای بیچاره ؛ سلام کسی که اگر در صحرای کربلا همراهت بود به طور حتم تو را با جان خود در برابر تیزی شمشیرها حفظ می کرد، و نیمه جانی که در پیکرش باقی مانده بود را برای تو در معرض مرگ قرار می داد؛ و در پیشگاه تو به نبرد می پراخت، و در مقابل ستمکاران ِ بر تو، یاریت می کرد ؛ و روح و جسم و دارایی و فرزندان خود را فدایت می ساخت، و روحش را فدای روح شریفت می کرد و خانواده اش را به حفظ و نگهداری خانواده ات می گماشت. حال که  روزگار مرا از زمان تو دور داشته و مقدرات مرا از یاریت بازداشته است و نبوده ام که با جنگجویانی که به جنگ تو آمدند بجنگم و با دشمنانت بستیزم، لیکن هر صبح و شام بر تو ناله و زاری و شیون می کنم و به جای اشک برایت خون می گریم از حسرتی که بر تو می خورم و تأسفی که بر رنج تو دارم و در سوز و گداز می مانم تا زمانی که از این مصیبت و غصه و اندوه بمیرم. »

باز همان تردید همیشگی : " چگونه جملاتی را بر زبان برانم که از قلب شما برخاسته است و در مورد شما صدق می کند و نه من ؟ "

اشک می ریزم و می خوانم و می اندیشم به تمام لحظاتی که چشمانتان اشک بار است و من مشغولم به دنیا و حباب شادی هایش.

به هر صبح و شامی که خون می بارید در مصیبت سید الشهداء و من سیر می کنم در غفلت و بی خبری !

به روز ها و شب هایی که قلب تان در آتش غم می سوزد و من دلم برای این و آن پر می کشد ...

می اندیشم و اشک می ریزم و می خوانم ...

پیدای پنهان ! خود آگاه ترید از من به من ... چه نیازی ست به گفتن ؟!

اما مولای من ! دیگر به تنگ آمده ام از این همه بی معرفتیم ! مگر نه این که کلُّ یومٍ عاشورا و کلُّ أرضٍ کربلا ؟ مگر نه این که حسینِ هر روزمان - که عاشوراست - شما هستید ؟ مگر نه این که حسین، در کربلا، عباس داشت، علی اکبر داشت و عون و جعفر و حبیب و ... و ... و ... - سلام الله علیهم أجمعین - ؛ پس یاران شما کجا هستند ؟!!!

تنها ی غریبم ... فریاد بی پاسخ « هَل مِن ناصر »-ِ تان عجیب در گوش زمانه پیچیده ست ...

***

دل نوشت : ای وارث حسین ! این روزها شور حسینی کم نیست آن چه کمیاب است معرفت حسینی ست در قلب های گناه آلودمان !

مولای غریبم! دعایمان کنید ... دعا کنید چشم ها و گوش ها و زبان ها یمان تطهیر شود با گریستن بر مظلومیت حسین، با شنیدن نام مقدس حسین و با سلام بر حسین !

دعا کنید با سینه زدن هایمان غبار گناه و حب دنیا از خانه ی دل بزداییم و دل را سرای ولای اهل بیت سازیم که ولایت اهل بیت همان ولایت الله است.

دعا کنید ما نیز در شمار عزاداران حسینی قرار بگیریم ...

دیگر نوشت : کجاست یاری کننده ای که یاریم کند ؟








نویسنده : چشم به راه ... ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱

جان زنده از ترانه ی روح الأمین شده

صحرای خشک چشمه ی عین الیقین شده

دشت غدیر کعبه ی اهل یقین شده

گلخانه ی ولایت حبل المتین شده

مولا علی امام همه مسلمین شده

عیدی شیعه آیه ی اکمال دین شده

غیر از علی که خوانده محمد برادرش ؟

غیر از علی که فاطمه بوده ست همسرش ؟

غیر از علی که داده خدا فتح خیبرش ؟

غیر از علی که بوده نبی مدح گسترش ؟

غیر از علی که زیر لوا هست محشرش ؟

غیر از علی که زینب کبری ست دخترش ؟

غیر از علی که مادرش او را به کعبه زاد ؟

غیر از علی که قاتل خود را پناه داد ؟

شیری که سر گرفت ز عمرو دلیر کیست ؟

میری که بود مونس فرد فقیر کیست ؟

پیری که گشت همدم طفل صغیر کیست ؟

مردی که دیو نفس و ِ را شد اسیر کیست ؟

در بیشه ی شجاعت و غیرت شیر کیست ؟

بر مسلمین به جان پیمبر امیر کیست ؟

انصاف کو ؟! مروت و مردانگی کجاست ؟!

آیا لباس کعبه بر اندام بت روا ست ؟!

مولای اولیای خدا کیست جز علی ؟

گیرنده ی لوای خدا کیست جز علی ؟

دست گره گشای خدا کیست جز علی ؟

مصداق « هَلْ أَتى‏ » ی ِ خدا کیست جز علی ؟

ممدوح « إِنَّما » ی خدا کیست جز علی ؟

روی خدا، نمای خدا کیست جز علی ؟

مرد نبرد خیبر و ننگ احد کجا !!!

حیدر کجا، فراری جنگ احد کجا !!!

یاری که خفت جای رسول خدا علی ست !

ممدوح جبرئیل به أرض و سماء علی ست !

« إِلا علی » پس از سخن « لا فَََتی » علی ست !

رکن و مقام و مروه و سعی و صفا علی ست !

قرآن، نماز، ذکر و عبادت، دعا علی ست !

دنیا بدان که رهبر و مولای ما علی ست !

مرد غدیر پیرو خط سقیفه نیست !

با غصب منبر نبوی کس خلیفه نیست !

                                                                  غلامرضا سازگار 

این شعر رو از آلبوم « غدیر می نگریست سپیده دمان را ... » - از مجموعه کارهای  گروه خطابه ی غدیر - برداشتم ...








نویسنده : چشم به راه ... ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸

گفته اند یکی از یاران امیر المؤمنین علیه السلام، به نام همّام، که مردی عابد بود، گفت : « ای امیر مؤمنان، پرهیزگاران را برای من بستای ! چنان که گویی به آنان می ‏نگرم ! »

امام در پاسخ او درنگی نمود، سپس فرمود : «ای همّام از خدا بترس ! و نیکوکار باش که " همانا خدا با کسانی است که پرهیزگارند و آنان که نیکو کردارند ". »

همّام خرسند نگردید و به سوگند، بر امام اصرار ورزید. امام علیه السلام خدا را ستود و بر او ثنا گفت و بر پیامبر و آل او درود فرستاد، سپس فرمود :

امّا بعد، خدای سبحان و برتر از همگان، جهانیان را آفرید حالی که بی نیاز بود از طاعت شان و از نافرمانی شان در امان. چه از نافرمانی آن که او را عصیان کند بدو زیانی نرسد، و طاعت آن کس که فرمانش را برد بدو سودی ندهد. سپس روزی آنان را میان شان قسمت کرد و بداد، و هر یک را در جایی که در خور اوست، نهاد.

پس پرهیزگاران خداوندان فضیلتند در این جهان، گفتار شان صواب است و میانه روی شان شعار، و فروتنند در رفتار و گفتار، دیده ها شان را از آن چه خدا بر آنان حرام کرده پوشیده اند، و گوش ها شان را به دانشی که آنان را سودمند است بداشته - و آن را نیوشیده -. در سختی چنان به سر می برند، که گویی به آسایش اندرند. و اگر نه این است که زندگی شان را مدّتی است که باید گذراند، جان ها شان یک چشم به هم زدن در کالبد نمی ماند، از شوق رسیدن به پاداش- آن جهان - یا از بیم ماندن و گناه کردن - در این جهان -. آفریدگار در اندیشه آنان بزرگ بود، پس هر چه جز اوست در دیده ها شان خرد نمود. بهشت برای آنان چنان است که گویی آن را دیده اند و در آسایش آن به سر می برند، و دوزخ چنان که آن را دیده اند و در عذابش اندرند. دل ها شان اندوهگین است و - مردم - از گزند شان ایمن، تن ها شان نزار، نیاز ها شان اندک و پارسا به جان و تن. روزی چند را با شکیبایی به سر بردند که آسایشی دراز مدت را برای شان به دنبال آورد، تجارتی سودمند بود که پروردگارشان برای آنان فراهم کرد. دنیا آنان را خواست و آنان دنیا را نطلبیدند، اسیر شان کرد و به بهای جان، خود را از بند آن خریدند.

امّا شب هنگام ! راست برپایند، و قرآن را جزء جزء با تأمّل و درنگ بر زبان دارند، و با خواندن آن اندوهبارند، و در آن خواندن داروی درد خود را به دست می آرند. و اگر به آیه ای گذشتند که تشویقی در آن است، به طمع بیارمند و جان ها شان چنان از شوق برآید که گویی دیده ها شان بدان نگران است، و اگر آیه ای را خواندند که در آن بیم دادنی است، گوش دل های خویش بدان نهند، آن سان که پنداری بانگ بر آمدن و فرو شدن آتش دوزخ را می شنوند. با رکوع - پشت های خود را خمانیده‏ اند و - با سجود - پیشانی ها و پنجه ها و زانو ها و کناره های پا را بر زمین گسترانیده، از خدا می خواهند گردن ها شان را بگشاید - و از آتش رها شان نماید -.

و امّا در روز، دانشمندانند خویشتندار، نیکوکارانند پرهیزگار، ترس آنان را چون تیر پیراسته تراشیده کرده است و نزار. چون کسی بدان ها نگرد، پندارد بیمارند، امّا آنان را بیماری نیست، و گوید خرد ها شان آشفته است - اما آن پریشانی را سبب دیگری است -. موجب آشفتگی شان کاری است بزرگ. از کردار اندک خود خرسندی ندارند، و طاعت های فراوان را بسیار نشمارند. پس آنان خود را متّهم شمارند و از کرده های خویش بیم دارند. اگر یکی از ایشان را بستایند، از آن چه - در باره او - گویند بترسد، و گوید : « من خود را از دیگران بهتر می شناسم و خدای من مرا از خودم بهتر می شناسد. بار خدایا ! مرا مگیر بدان چه بر زبان می آرند، و بهتر از آنم کن که می پندارند، و بر من ببخشای آن را که نمی دانند.» و از نشانه های یکی از آنان این است که در کار دین نیرومندش بینی و پایدار، نرم خوی هشیار، و در ایمان استوار، و در طلب دانش حریص و با داشتن علم بردبار، و در توانگری میانه روش بینی، و در عبادت فروتن، و به درویشی نکو حالی نمودن، و در سختی شکیبایی کردن، و جستجو کردن آن چه رواست، و شادمان بودن به رفتن راه راست. و دوری گزیدن از طمع - که خوار کننده انسان ها ست -. کارهای نیک می کند و در هراس است، روز را به شب می رساند و در بند سپاس است. بامداد می کند ذکر گویان، شب را به سر می برد ترسان، و روز می کند شادمان. ترسان از غفلتی که ورزیده و شادمان از بخشش و آمرزشی که بدو رسیده. اگر نفس او در آن چه بر آن دشوار است فرمان وی نبرد، او نیز در آن چه نفس او دوست دارد، اطاعتش نکند.

روشنی دیده ‏اش در چیزی است که ماندگار است و ناخواهان چیزی است که ناپایدار است. بردباری را با دانش در می آمیزد و گفتار را با کردار - هم -. او را بینی که آرزویش اندک است و لغزش هایش کم. دلش آرمیده است و جانش خرسند و ناخواهان، خوراکش اندک است و کارش آسان، دینش استوار - و مصون از دستبرد شیطان -. شهوتش مرده، خشمش فروخورده، نیکی از او بیوسان،- و همگان- از گزندش در امان. اگر در جمع بی خبران است - به زبان خاموش و دل او به یاد خداست - پس او را در شمار ذکر گویان آرند، و اگر در جمع یاد آوران باشد، از بی خبرانش به حساب نیارند. بر آن که بر او ستم کند ببخشاید، و بر آن که وی را محروم سازد عطا فرماید، و با آن که از او ببرد پیوند نماید. از گفتن سخن زشت دور بود. گفتار او نرم است و هموار، از وی کار زشت نبینند، و کار نیکویش آشکار. نیکی او همه را رسیده، و بدی وی را کس ندیده. به هنگام دشواری ها بردبار است و در ناخوشایند ها پایدار، و در خوشی ها سپاسگزار. بر آن که دشمن دارد ستم نکند، و در باره آن که دوست دارد گناه نورزد. پیش از آن که بر او گواهی دهند حق را بپذیرد.

آن چه را بدو سپارند تباه نکند و نگهبانی آن را به عهده گیرد. آن چه را به یاد او آرند از یاد نبرد، و مردمان را با لقب های زشت یاد نکند، و همسایگان را آزار ندهد، و به مصیبت های - دیگران- شاد نشود. و در کار بیهوده در نیاید و از - راه - حق برون نرود. اگر خاموش بود خاموشی اندوهگینش ننماید، و اگر بخندد آواز او برنیاید. و اگر بر وی ستم کنند شکیبایی پیش گیرد، تا خدا انتقام او را، گیرد. نفس او از او در زحمت است و مردم از وی در راحت.

خود را برای آخرتش به رنج انداخته، و مردمان را از - گزند - خویش آسوده ساخته. از آن که دوری کند به خاطر بی رغبتی به دنیا ست و پرهیزکاری، و بدان که نزدیک شود از روی نرمی است و آمرزگاری. نه دوری گزیدنش از روی خویشتن بینی است و بزرگی فروختن، و نه نزدیکی وی به مکر است و فریفتن.

گوینده روایت گوید : پس همّام بیهوش گشت و در آن بیهوشی جان داد.

امیر المؤمنین علیه السّلام گفت : به خدا از همین بر او می ترسیدم.

سپس گفت : پند های رسا با آنان که شنوای آن هستند چنین کند !

مردی گفت : « ای امیر مؤمنان چرا با تو چنین نکند ؟ »

فرمود : وای بر تو ! هر اجلی را زمانی است که از آن پیش نیفتد، و سببی است که از آن درنگذرد. آرام باش و دیگر بار چنین سخن به زبان میاور که آن دم شیطان بود که بر زبانت دمید.

               خطبه ی ١٩٣ نهج البلاغه، ترجمه ی سید جعفر شهیدی

***

دلنوشت : فرسنگ ها فاصله است از ما تا متقین !

اما بیا حال که پای به راه در نهاده ایم، نه از سختی راه بترسیم و نه از طولانی بودن آن ...

و ...

طی این مرحله بی همرهی خضر هم مکنیم !

یا علی ...








نویسنده : چشم به راه ... ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢

آقا اجازه ! خسته ام از این همه فریب

از های و هوی مردم این شهر نانجیب

آقا اجازه ! پنجره ها سنگ گشته اند

دیوارهای خسته از کوچه بی نصیب

آقا اجازه ! باز به من طعنه می زنند

عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب

شیرینی وجود مرا تلخ می کنند

فرهاد های کینه پرست پر از فریب

آقا اجازه ! گندم و حوا بهانه بود،

آدم نمی شویم ! بیا : ماجرای سیب

آقا اجازه ! مـا دلمان تنگ می شود

آقا اجازه ! یاد شما کرده ام عجیب

باشد، سکوت می کنم اما خودت ببین

آقا اجازه ! منتظرند این همـه غریب

***

آقا اجازه ! این دو سه خط را خودت بخوان !

قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

آقا اجازه ! پشت به من کرده قلبتان

دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان !

قصدم گلایه نیست، اجازه ! نه به خدا !

اصلا به این نوشته بگویید « داستان »

من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین

از احتمال فاجعه، از آخرالزمان !

آقا اجازه ! سنگ شدم، مانده در کویر

باران بیار و باز بباران از آسمان

اهل بهشت یا که جهنم ؟ خودت بگو !

آقا اجازه ! ما که نه در این و نه در آن !

یک پای در جهنم و یک پای در بهشت

یا زیر دستهای نجیب تو در امان !

آقا اجازه ...................................... !

...................................................... !

باشد ! صبور می شوم اما تو لااقل

دستی برای من بده از دورها تکان ...

                                                                مژگان عباسی








نویسنده : چشم به راه ... ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦

همه چیز از قبل برنامه ریزی شده است، همه چیز ...

صبح جمعه ای می رویم ندبه، جمعه ندبه هایش می چسبد. بعد، شاید برویم امامزاده، با دوستان ... در شبستان خلوت و پر از سکوتش بنشینیم و گپ بزنیم.

به خانه که بازگردیم ساعت بایستی از ده گذشته باشد. شاید کتابی بخوانیم، چیزی بنویسیم یا ... بعد هم اذان و نماز و ...

بعد از ظهر، در آرامش سیّال خانه، فرصت خوبی ست برای درس خواندن.

و غروب، غروب دلگیر جمعه ای دیگر، شاید به هم پیامک بدهیم که :

" تمام روز هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه ! غروب شد ... نیامدی ! "

یا :

" آقا بیا به خاطر باران ظهور کن

ما را از این هوای سراسیمه دور کن ... "

و شب، اگر شد می رویم خانه ی یکی از اقوام ...

***

برنامه های رادیو و تلویزیون و انواع و اقسام شبکه های ماهواره ای هم از قبل تنظیم شده است. شبکه هایی که از تو نمی گویند که هیچ، دیگر شبکه ها هم زمان پخش دعای فرج و سخنرانی درباره ی علائم ظهور و موعود شناسی و ... را از قبل اعلام کرده اند.

***

می بینی مولای غریبم ...

همه چیز از قبل برنامه ریزی شده است، همه چیز ...

می خواهی بیایی چه کار ؟

ما که با دعای ندبه و فرج و عهد خوشیم و دیگران هم بی این ها خوشند.

آرامش ما را می خواهی بر هم بزنی که چه بشود ؟!!!

اگر بیایی که دیگر صبح جمعه ندبه نمی شود خواند ...

و غروب جمعه، چطور به دوستان اعلام کنیم که به یادشان هستیم ؟!!!

حرف های مان، همه اش، دروغ است و ادعا ...    

می دانم ... می فهمم چه دردی دارد ادعاهای دروغین دیگران را شنیدن و دم برنیاوردن ...

می دانم ... می فهمم چه دردی می کشی از این که همه به خود اجازه می دهند که از جانب تو سخن بگویند اما تو مجبوری سکوت کنی ... چون جدّ غریبت - اول مظلوم عالم !

آری ... باز قصه ی صبر است و خار ِ در چشم و استخوان ِ در گلو ...

تنهای غریبم ... ما عادت کرده ایم به نبودن تو و ندیدن تو ...

انتظار ورد زبان مان ست نه محور زندگی مان !

کسی منتظر ظهورت نیست، تنها از انتظار حرف می زنیم، همین !







...

نویسنده : چشم به راه ... ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢

خلیفه نیستی

سلطان هم

فقط امام اول مظلومانی

و جای پنج سال

می‌شد که پنجاه سال حاکم باشی

می‌شد که شامات را

چون دندانی کند و پراکند

که سهم بچه‌های ابوسفیان باشد

و در امارت کوفه

کاری هم به « ابن‌ملجم » و « قطام » داد.

 

می‌شد هر سال

به هند و پارس

به چین و ماچین دعوت شد

سلطان روم

به افتخار حضورت برپا کند

چیزی شبیه همین ضیافت‌های شام

در تالارهای آینه و مرمر

و پشت درهای بسته

می‌شد حسین و حسن را با خود همراه کرد

یکی مشاور اعظم

یکی وزیر خزانه‌داری کل

می‌شد کاری کرد

که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد

یا کاره‌ای که زهر نریزد ؛

یا نه

حکومت ایران هم می‌شد که سهم حسن باشد

حکومت عراق، سهم حسین

حتی عقیل را می‌شد سه چهار سالی

با حقوق ارزی آن روز

به اندلس فرستاد

می‌شد محمد حنفیه

سفیر سازمان ملل باشد

مانند این پسرخاله‌ها

که تا هنوز و تا همیشه سفیرند !

 

می‌شد کنار رود فرات

کاخی سبز ساخت

برای تابستان‌ها

سری به بغداد زد

بر بالای کوه ابوقبیس

کاخی سپید داشت

چیزی شبیه کاخ سعدآباد

شبیه کاخ ملک فهد

کاخی بلندتر از خانه‌ خدا

 

می‌شد که بعد خود

به فکر پادشاهی فرزندان بود

مثل همین ملک حسین و ملک حسن

مثل همین حیدر علی‌اف

و اُف بر این دنیا ...

 

می‌شد که امام علی بود و

با تمام جهان ارتباط داشت

مثل همین امام علی رحمانف

می‌شد با خانم رایس دست داد

می‌شد انبان خویش را پر کرد

از شیر مرغ و جان آدمیزاد

از وعده و وعید

 

و افطاری داد از بیت‌المال

و جامه‌های اطلس و ابریشم پوشید

با میمون و سگ بازی کرد

رقاصه‌های روم را دعوت کرد

با چشم‌بندی و آتش‌بازی

شب را به صبح رساند

در برج‌های دوبی سهمی داشت

در بازار بورس دستی ...

نشست بالای تختی و

کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت

یا دست کم

هر روز یک اسب پیش‌کش قبول کرد

یک شمشیر مرصع

که نام تو بر آن حک شده باشد

- این تحفه‌ها از هند است

- آن جامه‌ها از روم

- این فرش‌های ابریشمین از ایران ...

 

جشنی بگیر

بگو که شاعران قصیده بخوانند

شب را زود بخواب

که کاترینا و سونامی در راه است

 

برای کندن چاه

به بردگان سیاه فرمان بده

به شرکت‌های چند ملیتی

برای بردن نان فرصت نیست

این را به سازمان غله و نان بسپار !

 

این وقت شب

نشسته‌ای و به من لبخند می‌زنی

می‌دانم

این‌گونه شعرها خوب نیستند

اما مولای من !

آن کفش‌های وصله‌دار هم

مناسب پای حضرت حاکم نیست !

                                               علی رضا قزوه








نویسنده : چشم به راه ... ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱

از مولای متقیان، وصی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم،  علی علیه السلام گفتن و نوشتن کار آسانی نیست ...

از او نمی نویسم، از اوج گرفتن غم، بعد از او، می نویسم ...

***

باز هم بستری دیگر و بیماری دیگر و این سومین بستر بیماری ست که در خانه پهن شده است .

اولین بستر بیماری، از آن جدم رسول خدا بود که سلام خدا بر او و خاندان پاکش باد .

کودک بودم، اما کوچک نبودم ! آن قدر بزرگ بودم که غم پیامبر را درک کنم ؛ نگرانیش برای ما که اهل بیتش بودیم، برای پدرم که می بایست جانشینش می شد تا امتش را از بی راهه ها دور بدارد و در صراط مستقیم پایدار ...

نگرانیش برای مادرم که می بایست حرمتش حفظ می شد، آن چنان که شایسته اش بود، شایسته ی زهرا ی خدا ( سلام الله علیها ) ...

- چرا ابوبکر و عمر هنوز در مدینه اند ؟ سپاه اسامه چرا حرکت نمی کند ؟ خدا لعنت کند کسی را که از او تخلف ورزد !

سپاه اسامه که قرار بود کوردلان، حسودان و منافقان را از مدینه دور کند، به راه نیفتاد !

پیامبر نیز از بستر بیماری برنخاست. دعوت پروردگار را لبیک گفت و رفت.

خدا لعنت کند کسانی که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را به شهادت رساندند و ما را از نعمت حضور مقدسش محروم کردند ! و خدا لعنت کند کسانی که اهل بیت پیامبر را آزردند !

مادرم تنها شد و پدرم تنها تر و ما دل شکسته و غمین ...

حرمت مادرم حفظ نشد، پدرم اسطوره ی صبر بود و ما خسته و حزین ...

مادرم، بعد از شهادت پدر، چند صباحی با اشک و درد، با اشک و درد، با اشک و درد، در بستر بیماری، مدینه و نامردان مدینه را تحمل کرد و سپس به دیدار پروردگار شتافت و ملاقات پدرش ... که از ابتدا هم دنیا جایگاه او نبود ... در شگفتم چگونه خاک، عظمت افلاک را تاب آورد !

سلام و درود خدا، همیشه و هماره، بر او و بر پدرش ...

بعد از رفتن مادرم، غربت پدرم - غربت علی - بیشتر شد و مظلومیتش نمایان تر ...

بیست و پنج سال خون دل خورد، بیست و پنج سال درد کشید، بیست و پنج سال صبر کرد در حالی که خار در چشم داشت و استخوان در گلو ...

اما نه !

پنج سال مابقی عمرش را هم خون دل خورد، درد کشید، صبر کرد با همان خار ِ در چشم و استخوان ِ در گلو ...

تنها زمانی آسوده شد که از محراب کوفه فریاد برآورد : « فُزتُ وَ ربّ الکعبه »

او رستگار شد، قسم به پروردگار کعبه !

و لعنت دائمی پروردگار کعبه بر قاتل او که شقی ترین مردمان بود !

بستر بیماری او، جراحت قلب ما را تشدید کرد ... می دانستیم بستر بیماری، مقدمه ی جدایی ست ، همچون دو بستر پیشین ...

و او به دیدار پروردگارش شتافت و ملاقات برادرش، رسول خدا صلی الله علیه و آله و همسرش فاطمه سلام الله علیها ...

و او رفت، ما یتیم شدیم، عدالت یتیم شد، همه ی خوبی های جهان یتیم شدند ...

با داغ فراق او چه کنیم ؟

شب قدر بود که رفت ... حسن و حسین، برادرانم، آن دو سید جوانان اهل بهشت - که درود خدا بر آنان باد - قرآن ناطق را بر سر گرفتند و رفتند تا آفتاب را در دل خاک بگذارند ! و خاک چگونه عظمت افلاک را تاب آورد و قیامتی بر پا نکرد ؟!!!

و من، زینب دختر علی و فاطمه سلام الله علیهما، با دیدن بستر خالی قلبم ذره ذره به آتش کشیده شد ... اشک نه، که خون باریدم !

پس از پدر، دیگر کوفه جای ماندن نیست ...

محراب و سجاده به فریاد در آمده اند، نخلستان ها اشک می ریزند، چاه ها دلتنگ و بی تابند ... دیگر نفس پیامبر، نَفَس نمی کشد ...

برادرانم، غریبانه پدر را تشییع کردند و شبانه ... مثل مادرم ... و مثل آن شب، این بار هم با عزیزی از خانه بیرون رفتند و بدون همراهی آن عزیز بازگشتند . آن زمان من کودک بودم، اما کوچک نبودم ... این زمان اما بزرگم، عقیله ی بنی هاشم ...

- حسن جان ! خواهر به فدایت ... اشک مریز که پس از پدر، دل به تو خوش داریم و بر تو تکیه کنیم ...

- حسین جان ! زینب تاب دیدن چشمان بارانیت را ندارد ! بی تابی مکن، آرام باش ... تا قلب زینب نیز آرام بگیرد ! لا یوم کیومک یا ابا عبدلله ... جهانی باید اشک بار تو باشد ... تو اشک مریز !

برادرانم ... برخیزید ! دیگر کوفه جای ماندن نیست ...

و این، نه آغاز غربت ما، که امتداد جاده ی غربت ماست ...

غربت ما از همان زمان آغاز شد که پیام آور رحمت چشم از جهان فرو بست !

غربت ما با درب سوخته ی خانه، با پهلوی شکسته ی مادر، با بازوی کبود مادر، با ردّ ِ سیلی بر گونه ی مادر، با شهادت برادرمان محسن، با قبر مخفی مادر ادامه یافت ...

 با حق غصب شده ی پدر، با ریسمان بر گردن پدر، با صبر پدر، با سلام بی پاسخ پدر، با رنج پدر، با صبّ پدر، با فرق شکافته ی پدر، با قبر مخفی پدر نیز به انتها نرسیده ست ...

و هنوز هم جاده ی غربت ادامه دارد ... در امتداد این جاده چه رنج ها، چه درد ها، چه اشک ها و چه ظلم ها به انتظار ما نشسته است ... امان از قلب به آتش کشیده شده ی زینب !

برخیزید برادرانم ! پس از پدر، دیگر کوفه جای ماندن نیست ... دلم هوای مدینه را کرده است ... .








نویسنده : چشم به راه ... ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠

بخوان دعای فرج را ، دعا اثر دارد

دعا کبوتر عشق است ، بال و پر دارد

بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب

که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد

بخوان دعای فرج را ولی به قلب صبور

که صبر میوه شیرین تر از ظفر دارد

بخوان دعای فرج را که با شکسته دلان

نسیم لطف خدا ، انس بیشتر دارد

بخوان دعای فرج را و نا امید مباش

بهشت پاک اجابت ، هزار در دارد

بخوان دعای فرج را که صبح نزدیک است

خدای را شب یلدای غم سحر دارد

بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال

مسافر دل ما ، نیت سفر دارد

بخوان دعای فرج را که آسمان ها را

شمیم غنچه نرگس ز جای بردارد

بخوان دعای فرج را ز پشت پرده اشک

که یار گوشه چشمی به چشم تر دارد

بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا

ز پشت پرده غیبت به ما نظر دارد

بخوان دعای فرج را به یاد خیمه سبز

که آخرین گل سرخ از شما خبر دارد

بخوان دعای فرج را که دست مهر خدا

حجاب غیبت از آن روی ماه بردارد

---------------------------

متأسفانه نمی دونم شاعر ِ این شعر زیبا کیه ! سوال